تبليغاتX
رضا میتون
مسافر
German's New Swan Castle
+ نوشته شده در  هشتم مهر 1385ساعت 14  توسط رضا  | 

براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت بميرم
 نمي خواهم در آغوشت بگيرم
كه مي خواهم در آغوشت بميرم
 
+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1384ساعت 15  توسط رضا  | 

 

 

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

 
+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1384ساعت 15  توسط رضا  | 

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور
 گر به گوش آيد صدايي خشك
استخوان مرده مي لغزد درون گور
 ديرگاهي ماند اجاقم سرد
 و چراغم بي نصيب از نور
خواب درمان را به راهي برد
بي صدا آمد كسي از در
در سياهي آتشي افروخت
بي خبر اما
كه نگاهي درتماشا سوخت
گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد به افسون شب
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش
آتشي روشن درون شب 
 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1384ساعت 14  توسط رضا  | 

محض خاطر آن همه دیروز نرو!
کمی تحمل کن
ببین قطره های باران
وقتی از هم جدا میشوند
چه زود میمیرند...


+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند 1384ساعت 14  توسط رضا  | 

           دختر سفیدپوش
+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1384ساعت 15  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط رضا  | 

 

 

 

دل من گم شده است
واژه ها در نظرم گم شده اند

عشق هم پيدا نيست

 يار هم گم شده است

و در اين وادي گم

قلب بيچاره ي من گم شده است

 دل من غمگين است
 لاله هم گريان است
 چشمه ي اشك مرا پايان نيست

 بغض سنگين مرا درمان نيست

خانه ي دل همه ويرانه شده
 دل ويران مرا سامان نيست

دل من گم شده است
 همه ي شادي من در دل غم گم شده است

دل من ...گم شده است

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط رضا  | 

دعي خواست كه آيد به تماشاگه راز
+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط رضا  | 

خیال

  

درخیالت مثل من پرواز کن

توخود عشقی  مرا آغازکن

سرزمین آرزوهایت کجاست ؟

امدم در را به رویم باز کن

بامن از باران و از شبنم بگو

عشق را با قلب من دمساز کن

عشق تو یک اتفاق ساده نیست

بانگاهت باز هم اعجاز کن

خلوتم راپر کن از حسی غریب

من خریدار توأم   ُپس تو بسیار ناز کن

با من از ناگفته ها حرفی بزن

دیگر ای آرام جان لب باز کن

من به یادت این غزل را ساخته ام

پس بیا این سکوت تلخ را آغاز کن

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط رضا  | 

تنهام نزار................

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 18  توسط رضا  | 

درون سينه آهي سر دارم
رخي پژمرده رنگي زرد دارم
 ندانم عاشقم مستم چه هستم ؟
همي دانم دلي پر درد دارم
 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 17  توسط رضا  | 

تا در اين دهر ديده كردم باز
گل غم در دلم شكفت به ناز
بر لبم تا كه خنده پيدا شد
گل او هم به خنده اي وا شد
هر چه بر من زمانه مي ازود
گل غم را از آن نصيبي بود
همچو جان در ميان سينه نشست
رشته عمر ما به هم پيوست
چون بهار جوانيم پژمرد
گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد
يا دلم را چو روزگار شكستي هست
مي كنم چون درون سينه نگاه
آه از اين بخت بد چه بينم آه
گل غم مست جلوه خويش است
هر نفس تازه روتر از پيش است
زندگي تنگناي ماتم بود
گل گلزار او همين غم بود
او گلي را به سينه من كاشت
كه بهارش خزان نخواهد داشت
 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 17  توسط رضا  | 

 

 دزد
 گهواره ات را كه از خانه برد
زانوهاي خسته ي من
 چه قدر برايت
 سفت و سخت بودند
 اما من مي دانم
 تو
 مردي را كه
سالها بي گهواره خفته است را
 مي بخشي

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1384ساعت 17  توسط رضا  | 

به داغت آرزو مرد و هوس سوخت
 در اين آتشفشان حتي نفس سوخت
خدايا سوز دل را با كه گويم
كه زيبا مرغك من در قفس سوخت
+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1384ساعت 17  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1384ساعت 17  توسط رضا  |